تبليغاتX
گاهانه
 
گاهانه
 
 
 
ودر این میان ٬ در بین تمام مشکلات ٬ آنچه به آن می اندیشم تو هستی

معجون عشق و تنفر و شرم وحسادت برای من چیزی جز دردی ناگفتنی نداشت

چرا بی هیچ معطلی مرا بخشیدی؟

 

با زبانی بسته و نگاهی گناه آلود

چگونه از پس این مشکل بر خواهم آمد؟

 

باید از نوشروع کنم

تنها با عشق

و بی هیچ تنفر و شرم و حسادتی

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 13:6  توسط م.ط.ع  | 
احساس می کنم مدتی است دیگر غمی ندارم و این عین درد است .احساس می کنم دچار روزمرگی شده ام٬ قدم کوتاه شده و زیر خاک حرکت می کنم ٬ توی خواب حرکت می کنم ٬ شش هایم روی هم خوابیده اند ٬ فکر می کنم شکست خورده ام چون آرزوهای بزرگم را از دست داده ام . نیاز به هوای تازه دارم ٬ نیاز به سرمای زیر آفتاب ٬ که زیر آفتاب بایستی ٬ رویت را به خورشید کنی ٬ لباست را تنگ دربرگیری و از سوز سرما نفس عمیق نکشی تا گلویت نسوزد و از این ترس لذت ببری .

دلم تنگ شده ٬ دلم برای انگشتان کوچکی که از زور سرما در کفش ها به خارش می افتاد تنگ شده ٬دلم برای بناه بردن به بخاری گوشه اتاق از حمله سرمای بیرون تنگ شده٬ دلم برای سختی بیدار شدن از خواب و جدا شدن ازبستر گرم تخت خواب تنگ شده  ٬ دلم برای دورانی که آرزوهای بزرگی داشتم تنگ شده ٬ دلم برای زمانی که فکر می کردم هنوز یک شروع کننده هستم تنگ شده. 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 12:47  توسط م.ط.ع  | 
 
  بالا